|
میان لرزه های سرد دستانم وجود داغ یک فنجان گرم چای تلخ را حس می کنم و در گردونه ی چشمان بی قرارم می لغزد موج لرزان اشک های تنهایی آه ای کبود تلخ ویرانی من سزاوارم که بینم این همه رنج وعذاب وبی قراری را؟ از میان شکوه های تلخ وآواز شبانه می سرایم بی ندایی را بی نوایی را قرارم نیست رهایم کن من اسیری بی هوایم من میان رنگهای آمیخته من میان موج های بر هم ریخته می سرایم رهایم کن قرارم نیست آه ای کبود سبزـ آبی چیستی؟ من اسیری بی هوایم رهایم کن جنبش سودای من آوای قو رقاص مرگ ای همه همراه من می ستایم من همه غمهای تو درد های بی پایان تو ......... می شود سرد چای تلخ و گس وبی مزه وسیاه نیست او را قرار لرز لرزان می خورد بر سنگ سنگین کنار جوی آب نیست می گردد تمام گرمی دستان لرزان سردی آرام من..........
پ.ن :یه دل نوشته تلخه از یه شب تلخ وطولانی خیلی دور نشدم از اون شب...... پ.ن: خیلی به ویرایش نیاز داره می دونم به خاطر همین کمک می خوام. پ.ن:ببخشید که طولانیه اما حرفهای دل من اون شب از اینم طولانی تر بود...... پ.ن:هر چه گشتم عکسی که بتونه اون حالت رو تشریح کنه پیدا نکردم . پ.ن:میلاد امام محمد باقر"ع" ( روز قلم) رو به همه تبریک می گم. پ.ن:اگر چه حقش بود که برای این موضوع یه پست کامل گذاشته بشه. + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 9:7 توسط سبا |
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبین ؟ چه خبرا ؟چه کار می کنین ؟ ما که کمر غول کمرشکن امتاحانات رو شکستیم خوب حالا هم امدیم خونه ولم می دیم پای تلوزیون و اوقات فراغت سپری می کنیم !!!!!!! راستی گفتم اوقات فراغت یاد اون موقع افتادم که عصرها ساعت ۶ خانم هاشمی می آومد می گفت سلام سلام خدمت همه ی دوستای خوبم تابستون خوش می گذره اوقات فراغتتون رو چه کار می کنین ؟اوایل که خیلی بچه بودم هیچی از حرفاش نمی فهمیدم به خاطر همین از شبکه یک متنفر بودم .وقتی رفتم راهنمایی باز هم هیچی از حرفاش حالیم نمی شد اما می نشستم تمامشو گوش می کردم البته الان هم هر وقت می شینم پای تلوزیون از حرفای مجریهای شبکه یک چندان چیزی سر در نمی آرم آخه مگه نمی تونن درست صحبت کنن به نظر من که می خوان بگن ما نو جوونا رو درک می کنیم یا این که نوجوونی سن بسیار حساسیه که توی اون عقل بچه ها رشد می کنه اما..... اه ولش کن بعد از این همه مدت اومدم که از تعطیلات استفاده کنم نه پشت سر مردم .... خب قرار شده بترکونم پس منتظر کامنتهام باشین یه تابستون داغ داغ داغ برای همتون می خوام البته کنارش هم یه کولر گازی با سرمای اضافه خیلی می چسبه.
پ.ن از تمام دوستانی که بهم سر زدن کمال تشکر را دارم تابستونتون داغ
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 15:10 توسط سبا |
نگاهم دل سنگ را آب می کند چرا ندای تلخم بی اثر می ماند در امتداد مبهم چشمان سرد ونگاه سیال تو
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 16:22 توسط سبا |
چندی گذشت از نگاه خیس ابر بهار تا نمایاند سروش نغمه ی شادی را آوازهای تند پی در پی آتش نگاه آفتاب در پی رسیدن و وصال ابر بهار گریه ها بر سر به آسمان دارد خواهش و تندی وملامت را از نگاه تو به قرض دارد
غرش بادهای بی شرم تا فراسوی آسمان می رفت لیک یاد تو لحظه ای ز نزد من فرا تر نرفت
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 16:10 توسط سبا |
خب گرفتاری بالاخره گریبان ما رو هم گرفت کجایی علافی که یادت به خیر چه عالمی داشتم بی کار می خوردم می خوابیدم می گشتم نق می زدم آخی یادش به خیر از هفت دولت آزاد بودم
زد و گرفتار شدیم هر طرفی رو می چسبم یه طرف دیگه وا می ره هر چه سعی می کنم بهتر بشه انگار نه انگار خب مثلا قرار بود بگم این بار شعرم چیه که حوصله و وقت شعر نوشتن رو هم ندارم اصلا حسش هم نیست دیگه وقتی برای حس داشتن هم ندارم ..... یه زمانی هر روز صبح بلند می شدم می گفتم امروز چه کار کنم چه کارایی هست اما این روزا می گم چه کارایی هست که می تونم انجام ندم می بابا امروز فلان کارو بی خیالش . اصلا مهم نیست دفعه ی دیگه بعضی وقتا فکر می کنم خیلی تنبل شدم بعضی وقتا هم احساس می کنم وقتم با سرعت نور حرکت می کنه نمی دونم چه حسی داشتم که اینا رو نوشتم فقط می دونم که نوشتم تا نوشته باشم نوشتم ایییییییییییی برم که دیگه وقت ندارم
پ .ن خواستم از تمام اون با معرفتهایی که دعوتم رو برای پست قبلی اجابت کردن کمال تشکر وسپاس واحترام رو به جا آورم پ.ن راستی کدومتون می دونین چطور می تونم زمان رو طولانی تر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن شرمنده اگر دیر به دیر بهتون سر می زنم و بهتون نمی تونم خبر بدم + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 12:9 توسط سبا |
سلام دوستان خوبم امیدوارم که در صحت وسلامتی کامل به سر ببرید امروز به دعوت یا بهتر بگم به تهدید دوست خوبم آقای حسن شیرعلی موضوع آپم متفاوته ایشون منو به یه بازی دعوت کردن که شرحش به تفضیل در وبلاگشون اومده اما برای این که شما هم بدونین من یه مقدار درموردش توضیح می دم :
این بازی این طور شروع می شه که یه ضرب المثل رو در نظر میگری بعد در موردش داستان یا خاطره ای بیان می کنی بعد از اون هم از چند نفر دعوت می کنی که اونها هم بیان وداستان هاشون رو در مورد این ضرب المثل بگن . خب حالا می رسیم به اصل موضوع که همون ضرب المثل من باشه: ریس کش به کفگیر می گه کت کت خب جونم براتون بگه که من تا همین نیم ساعت پیش هر چی فکر کردم که چی بگم و چی بنویسم نمی دونستم از طرفی قول هم داده بودم که یه چیزی رو تعریف کنم اما دست بر قضا زد ومن یه سوژه پیدا کردم سوژه من مربوط میشه به دفتر انجمن های اسلامی دانشکده اقتصاد......... حالا بگذریم مهم همون انجمن های.... بود که متوجه شدین.بنده حقیر در حال عبور از جلوی همین دفتر ....... بودم که قیافه ی یکی از حضار اتاق توجه ام رو جلب کرد این دختر خانوم گرامی که مثلا از اعضای بسیار فعال انجمن بو دبا سرو وضع آنچنانی در جلسه ی امروز شرکت کرده بود که من هم انگشت به دهن مونده بودم وچون همه ی مستمعین محترم از وجود چنین شگفتی هایی در عالم خلقت اطلاع دارن در مورد ظاهرش بحثی نکنیم بهتر است اما تعجب من از آنجا بیشتر شد که چنین آدمهایی به بقیه به خاطر ظاهر یا نوع لباس پوشیدن گیر می دهند و توخود حدیث این مجمل بخوان که اگه ادامه بدم فکر کنم کار به جاهای باریک بکشه فقط خواستم بگم می شه از عنوان تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره هم به جای عنوان بالا استفاده کرد. حالا نوبت چند نفره که دعوت منو اجابت کنن و توی این مسابقه شرکت کنن شکلات شور (دوست عزیزم) تردید خاکستری( در انتظار هستم تا بخوانم) ساعت بیست وپنج (زود زود) آقای کاظم روحانی نژاد (باید جالب باشه) نقطه خان (من خیلی دوست دارم داستان تو رو بخونم) سایه عمر آقای مسعود آهویی (حتما سر بزنین) نوای شمع حدیث پریشانی یکی بود یکی نبود خب از همه ممنون که این روده درازی رو تحمل کردن فقط خواستم بگم از کسانی که دعوت شده تقاضا دارم که دعوتم رو زود تر اجابت کنن وگرنه این یه دعوت خشک وخالی نیست خودتون از عواقبش بترسین .
پ.ن این قضیه یه قضیه ی تو در تو است پس به دنبال مقصر اصلی نگردین به خدا من هم تهدید شدم به جان خودم خواستم عکسی هم در این رابطه بگذارم که نشد راستی در مورد ریس کش باید بگم همون آبکشه + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 11:38 توسط سبا |
نمی دونم چرا از این کلمه ع ش ق متنفرم .
چرا ذهن ناقص بشریت که نمی تونه این معانی عمیق رو درک کنه اونا رو می سازه؟ + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 14:24 توسط سبا |
نمی دونم چرا از این کلمه ع ش ق متنفرم .
چرا ذهن ناقص بشریت که نمی تونه این معانی عمیق رو درک کنه اونا رو می سازه؟ + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 14:15 توسط سبا |
دلم برای پریدن می تپد برای رهیدن بی قرار نگران ومنتظر صدای آرامش و فریاد سکوت را کجایش باید جست چرا نمی توانم بگویم چرا نباید بخوانم چرا نباید پرواز کنم چرا چرا چرا من چرا بال وپر شکسته ام چرا در انتظار پرواز مانده ام
من دوران دیکتاتوری رو روز ۱۵ فروردین تمام کردم نترسین بابا برام نظر بذارین قول می دم کاری نکنم منتظرم اون فقط ۱۴ بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 11:40 توسط سبا |
خب امروز اومدم یه چیزی بنویسم که نوشته باشم یه چیزی صفحه روپر کنه نمی دونم به چه امیدی نوشتم آخه از همین الان هم می دونم که چرت وپرت آخه یکی نیست بگه آدم حسابی این وقت صبح 14 اومدی بنویسی که چی رو اثبات کنی ؟؟؟ خب من تا چند روز نمی تونم سر بزنم برام دعا کنین + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 8:11 توسط سبا |
|