تبليغاتX
اکسید


اکسید

زمان

در ژرف ترین حواشی زمان

                                                              و از پس کمر خمیده رو زگار

کودکی ام را می بینم که معصومانه

                                                               از پشت اطلسی ها سرک می کشد

و من، منی که ابر خیالم را 

                                                           به پهنای گیتی گستر ده ام

شانه به شانه ی آسمان

                                                            تا کرانه های بی انتهایش می روم

جایی که خورشید مغرورانه می تابد

                                                            وزمان بی رمق تر از همیشه

شب را در آن به صبح می رساند

                                                           باد لحظه هاست که، دیروز، امروز و فردا را

 

بدرقه کنان به مقصد نا معلوم ابدیت می فرستد

                                                   

                                    شاید همین است دلیل بی لعابی شعرم

                                                                      که در بستر بی وزنی به قافیه می نشیند

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت9:44توسط H.M |
نقش ظالمانه
در این سکوت تب دار مردم خیابانی

 میان لرزه های های نا امید ویرانی

 زمان خواب بی موقع وجدان ها

صدای چیست که می شکند ناگاه؟؟؟ 

                         " دلی"

دلی که نرم تر از برگهای بی احساس

وجود خویش را می کند انکار

چرا به نقش ظالمانه ی نگاهت تدبیر نیندیشی؟؟؟

تویی که می زنی به هر دم نوای استغفار.....

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت22:36توسط H.M |
.......
من بر نگاه آفتاب غبطه می خورم

وزتابشش به احساس تکیه می کنم

ابرم اگر ببارم حیران

نالان نگاه سوی در یا می کنم

تاوان این آرزوی دیرینه است

کز زهد به حسد  مویه می کنم

افلاک بر قدمگهت صد بوسه می زنند

 عجبم نیست

گر به پیشگاهت صد فتنه می کنم

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت20:16توسط H.M |
...
می گذرم به هر دم از آن گیاه دروغین نگاهت

که چشمه ی حسادت سیرابش می کرد.

می گذرم تا بخشکد....

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت20:8توسط H.M |
پشت صحنه
هر گز درمیان پرده های نمایش زندگی

گریمت را پاک نکن.

 شاید کودکی به هوای دیدن تو به پشت صحنه بیاید.

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت10:30توسط H.M |
زنگارها...
زنگار گرفته ، زرد زرد...

بارون باشتاب می خوره به شیشه ، روی زمین ، بعد پخش میشه ....

نگاه زمین مضطرب  و  چشم آسمان گریان

و هنوز زنگارها باقی ....

ماهی ها هنوز پس از قرنها میان حوضها گرفتارند و راه خروج مسدود است.

بادها توفنده و نالان همراه باعذاب همیشگی....

و زنگارها باقی باقی باقی.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت11:46توسط H.M |
شهر دلش
دلم می خواست مورچه بودم.

دل تنگ و تاریکش اصلا  چراغی نداشت.

به طور کلی خیلی وقت بود که شهردار شهردلش استعفا داده بود .از همون روز  آت وآشغالهای کوچه پس کوچه ها دست نخورده باقی مانده بود.

از تعفن آشغالها کم کم  مردم شهر دلش کوچ کردن...

کاش بعد از استعفای شهردار مردم هر کدوم به سهم خودشون شهر رو تمییز می کردن .اون وقت اون با حسرت به شهر خالی ـکوچه های خالی ـ خونه های خالی ـاتاقهای خالی نگاه نمی کرد....

همینطوری:یکی زیبایی منظره رو می بینه و دیگری کثیفی پنجره رو.این ما هستیم که انتخاب می کنیم چی ببینیم و به چی بیندیشیم.

پ.ن اونوقتا می گفتن کاشکی کاشتم سبز نشد.دعا می کنم این کاشکی سبز بشه.

پ.ن امروز اولین شکوفه های بادام رو دیدم....

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت20:3توسط H.M |
سلام

امروز برگشتم یا بهتر بگم دیروز آزاد شدم فرار کردم

بعد از سه ماه برگشتم چقدر هوا سرد بود و چقدر اتوبوس جای مسخره اییه اونم برای چندین ساعت البته با مزه هم هست بستگی داره که چطور ببینیش....

امتحانا هم تموم شدن چقدر طولانی بودن مثل برنج ریس کشیده شدم  نه از خوندن نه ـ از طولانی بودنشون ـ

ببخشید که کم سر میزنم بهتون خیلی گرفتار بودم و هستم اما تلاش می کنم جبران کنم حتما .

داشتم می گفتم اتوبوس اگه ردیفای اول باشی مثل اینه که داری توی جاده غرق میشی خیلی قشنگه امتحان کنین البته اگه اهل سفر با اتوبوس هستین...

جاده هم صاف باشه و هیچی اطرافتون نباشه خیلی عمیق میشه ترسناک یا وهمناک ..

راننده هم بعد از چندین ساعت بفهمی ناشیه دیگه خیلی جالبه در ضمن راهنما هم خواب باشه اونم از نوع سنگینش .

خوبه همیشه توی سفر باشی به شرطی که راهنمات خواب نباشه.

پ.ن ببخشید خسته راهم چرت و پرت زیاد می گم

پ.ن راجع به پست قبلی ممنون از اظهار نظراتتون اما چشما حریص شدن به شدت به همه چی دوخته می شن چیزایی که مال خودشون نیست و اجازه ندارن داشته باشن.مواظب مردم باشین مواظب چشمهای .....

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت23:43توسط H.M |
صلاح مملکت خویش....
سرد و بی قرار که بگذره دیر تر تموم میشه تا وقتی که می خندی و گرمه....

 

بعضی اوقات دلم می خواد همه چیز بذارم کنار راحت راحت خود خودم بیام بیرون شروع کنم به دویدن تند تند  برم تا جایی که خسته بشم نفس نفس بزنم  دستم بذارم روی دلم و دوباره بدوم.....

خیلی وقتا دلم می خواد بخوابم چشامو باز بگذارم توی دیوار آبی جلوم غرق بشم اونقدر نگاهش کنم که منو هم آبی کنه غرق کنه نابود......

خیلی روزا دوست دارم روی چمنها بدوم بشینم همشنو یکی با دستام بچینم  دسته دسته کنم  بعد هم بریزم بالا تا بیاد روی سرم ....

خیلی چیزای دیگه هم می خوام اما نمیشه نمیشه خودت باشی نمی تونی ابراز وجود کنی اونی که هستی رو نمایش بدی اونقدر ما آدمها پستیم که برای خودمون بودن ارزش قائل نیستیم ما باید تو باشیم نه من چون اگه من باشیم کسی ما رو نمی خواد اونقدر  رذلیم که فقط خودمون می خوایم نه طرف مقابلو اگه اون خودش باشه وما نباشه اونو نمی خوایم چرا ؟؟؟از خود خواهیمونه از عجب و غرورمونه از کوته بینی و سطحی نگریمونه....

به صلاحشه که این طور باشه حرف روزمره همه شده شاید بگیم به ما چه دلش می خواد اما دیگه باهاش رابطه ای نداریم چرا چون خودش بوده .چرا چون ما نبوده.

تا حالا مصداق کامل " صلاح مملکت خویش خسروان دانند رو ندیدم"


  دخترک سردش بود زمستون بود زن باباش فرستاد بودش ماست بخره . زن مش حسن ماست نداشت می گفت فردا آماده میشه .میرباقر هنوز از چرا برنگشته بود ....خورشید داشت غروب می کرد فقط ننه مرجان می موند در زد پیر زن غر غرو در رو باز کرد خیلی بداخلاق گفت تموم  کرده دختره گریه کرد التماس .....سر کوچه داشت می رفت داخل کوچه ...عباس علی صداش کرد: صغرا  برگشت سنگش درست خورد به هدف  ماست ها روی خاکها ریخته بود........

سرد سرد نزدیک غروب روز خوبی نداشتم از دیروز هیچی نخوردم  گرسنمه دلتنگم  میرم داخل مغازه ماست تموم کرده مغازه رو به رو یی پیدا می کنم از سرماست یا دلگیری فضا یا دلتنگی خودم اشکام با بادی که به صورتم می خوره سرازیر میشه با مریم هستم سوار ماشین میشم یه مقدار پایین تر پیاده میشم ."مریم یه لحظه اینو بگیر" بنگ .ماستم روی آسفالت پخش میشه ....



پ.ن این عید رو به همتون تبریک میگم و معذرت می خوام که نمی تونم بهتون سر بزنم

پ.ن راستی به وبلاگم به خاطر یک سالگیش تبریک میگم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت11:2توسط H.M |
خيلي خسته ام و به شدت گرفتار .

با چه جمله  مزخرفي شروع كردم . خيلي وقت بود نيومده بودم دل آزرده از زمانم چرا توي تابستون اونقدر كش مي آد والان اينقدر فشرده .....

هيچ كدوم از درسامو نخوندم چندتا از كتابامو كه هنوز نخريدم. كلاسا هم اكثرا ولشش ....

نمي دونم اصلا چرا اينجا همه چي فرق ميكنه ، تابستون با يه پرش رفت و زمستون اومد.برگهاي درختا زرد ونارنجي و قهوه اي نشد .همه جا سبزه اما خيلي سرد .

زمان فشرده تره،خورشيد بزرگتر ،آسمون پايين تر، آدما ساده تر ، مهربون تر اما نمي دونم چرا باز هم يه جوريه ....

اقتصاد رو نخوندم جواب آخر كتابو نگاه كردم و گفتم .از شانسم غلط بود !!!!!!!

سر كلاس آمار مسئله ي حسابداري رو حل مي كردم استاد صدام زد براي رسم نمودار  محور عمودي و افقي رو جابه جا كردم.....

رفتار رو نقاشي مي كردم.

امامت رو خواب موندم.

وهزار تا كار كه نبايد مي شد و شد .اما نمي دونم كجاي دنيا كلاسا ساعت هفت ونيم شروع ميشه  وهشت شب تموم ميشه؟؟؟؟؟

چه چرت وپرتايي دارم ميگم .مهم نيست خوابم مي آد اما اينم مهم نيست فردا امامت دارم بعدش رياضي بعد هم همايش رابطه  اقتصادي شرق وغرب آسيا يا همون ديگه كه الان مراسم افتتاحيه اش توي تالار فردوسيه...

فكر كنم اراجيف گفتن كافيه بعد از اين همه مدت اومدم اين اراجيف رو بگم

مهم نيست ،مهم اينه كه الان حس مي كنم بهتر شدم نسبت به قبل شايد تاريخ امامت فردا دعوا بشه .بچه هاي سني خيلي از استاد ناراضين .....نمي دونم شايد اينم مهم نيست 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت19:52توسط H.M |